آرادلغتنامه دهخداآراد. (اِخ ) نام فرشته ای است موکل بر دین و تدبیر امور و مصالحی که بروز آراد متعلق است . || (اِ) روز بیست وپنجم از هر ماه شمسی که آن را ارد نیز گویند و در این ر
آرادفرهنگ نامها(تلفظ: ārād) (در اعلام) نام فرشتهی موکل بر دین و تدبیر امور و مصالحی که به روز آراد متعلق است ؛ نام روز بیست و پنجم ماه شمسی ؛ (در پهلوی) آرای ، آراینده .
ارادلغتنامه دهخدااراد. [ اَ ] (اِخ ) ناحیه ایست از نمسه (هنگری جنوبی )، مساحت آن 7000 گز مربع. سکنه ٔ آن مجار و آلمانی و اکثر ایشان فلاحانند و مذهب غالب ایشان ارتودکسی است . عدد
ارعدلغتنامه دهخداارعد. [ اَ ع َ ] (ع ص ) در بیت ذیل از قصیده ٔ منسوب به منوچهری : هرکه ز فرمان او فراز نهد پای شوم درافتد چو برق در تن ارعد.کازیمیرسکی به معنی برق زده گرفته است
عرادلغتنامه دهخداعراد. [ ع َرْ را ] (ع ص ) کسی که عراده میسازد تا با آن کارکند. در انساب است که این اصطلاح عراده سازی را میرساند و آن آلت سنگ انداختن از قلاع میباشد. (سمعانی ).
عرادلغتنامه دهخداعراد. [ ع َرْ را ] (اِخ ) ابوعیسی احمدبن محمدبن موسی البغدادی المعروف به ابن العرادی از اباهمام ولیدبن شجاع و یحیی بن اکثم و جز آنان حدیث شنید و ابوبکر الشافعی
ارادهلغتنامه دهخدااراده . [ اِ دَ ] (ع مص ، اِمص ) اِرادة. اِرادت . خواستن . (تاج المصادر بیهقی ). خواست . خواسته . خواهش . میل . قصد. آهنگ . کام . دَهر. (منتهی الارب ) : و واقف