آدم اهریمنصفتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات هریمنصفت، آدم پلید، امالخبائث، دد جانور، آدم ددمنش، حیوان، آدمخوار، آدم سنگدل، سادیست، دیکتاتور روح پلید، هیولا، غول، غول بیابانی، جن، دیو
آدمدیکشنری فارسی به انگلیسیbird, blood, bod, human, humanity, individual, jack, man _, person, personality, soul, supernumerary, wight, you
ادملغتنامه دهخداادم . [ اَ ] (ع اِ) پیشوای قوم و روگاه آنها که شناخته شوند به او. مقتدی . مهتر. اَدمه . اِدام .
ادملغتنامه دهخداادم . [ اَ ] (ع مص ) اصلاح کردن میان دو تن . الفت دادن بین دو کس . سازگار کردن . الفت افکندن . (تاج المصادر بیهقی ). || آمیختن نان به نان خورش . با خورش خوردن ن