آدرمفرهنگ انتشارات معین(رَ) ( اِ.)1 - نمد زین اسب و مانند آن . 2 - درفشی که با آن نمدزین را دوزند. 3 - سلاح مانند خنجر و شمشیر.
آدرملغتنامه دهخداآدرم . [ رَ ] (اِ) نمدزین . آدرمه . آترمه . ادرمه . آشرمه : مرد را آکنده از گرد سواران چشم و گوش اسب را آغشته اندر خون مردم آدرم . مختاری غزنوی .دو پهلوی من از
آدرمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= تکلتو: ◻︎ مرد را آ کنده از گرد ستوران چشم و گوش / اسب را آغشته اندر خون مردان آدرم (عثمان مختاری: ۳۱۹).
ادرملغتنامه دهخداادرم . [ اَ رَ ] (اِ) نمدزین بود. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). نمدزین بود یعنی یرمه . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). نمدزین و آنرا آدرم و ادرمه نیز گویند. (جه
ادرملغتنامه دهخداادرم . [ اَ رَ ] (ع ص ) برابر. هموار. جای هموار. (مؤید الفضلاء). || فراخ . || مرد که دندان ندارد. آنکه دندان او ریزیده باشد. آنکه دندان ندارد. (مهذب الاسماء).
ادرمیدی زادهلغتنامه دهخداادرمیدی زاده . [ اَ رَ زا دَ ] (اِخ ) نجم الدین افندی ، پسر سعداﷲ افندی ، مدرس . از مردم ادرمید. یکی از ملاهای بزرگ . او پس از آنکه مقدمات علوم را آموخت و درمدت
ادرمجاجلغتنامه دهخداادرمجاج . [ اِ رِ ] (ع مص ) در چیزی پنهان درآمدن و استوار شدن در آن . || بدون دستوری درآمدن .
ادرمکشلغتنامه دهخداادرمکش . [ اَ رَ ک َ ] (اِ) ادرام است که درفش تکلتودوزی باشد. (برهان قاطع). آلتی که نمدزین بدان دوزند مانند درفش .
ادرملکلغتنامه دهخداادرملک . [ ] (اِخ ) (جلال پادشاه ) دو تن این اسم داشتند: نخست پسر سناخریب شهریار آشور. (کتاب اشعیا 37:38، دوم پادشاهان 19:37، دوم تواریخ 32:21). بعد از آنکه بقص
ادرمیدی زادهلغتنامه دهخداادرمیدی زاده . [ اَ رَ زا دَ ] (اِخ ) نجم الدین افندی ، پسر سعداﷲ افندی ، مدرس . از مردم ادرمید. یکی از ملاهای بزرگ . او پس از آنکه مقدمات علوم را آموخت و درمدت