آخرسالارلغتنامه دهخداآخرسالار. [ خ ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) آخورسالار. میرآخر. آنکه ریاست پرستاران ستور، خاصه اسب با اوست : ایشان [ زنان دعوت شده ٔ زلیخا ] پنج زن بودند یکی زن حاجب و
پیری آخرسالارلغتنامه دهخداپیری آخرسالار. [ ری ِ خ ُ ] (اِخ ) از سالاران سلطان مسعود غزنوی : امیر روز دیگر برنشست و بصحرا آمد و سالار و لشکررا که نامزد کرده بودند تا به آلتونتاش پیوندند د
آخورسالارلغتنامه دهخداآخورسالار. [ خُرْ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رجوع به آخرسالار شود : و پانصد استر با ده مرد آخورسالار همیشه غله ٔ او به استراباد و دامغان بردندی برای فروختن . (تاریخ
ارساباریسلغتنامه دهخداارساباریس . [ اُ ] (اِخ ) یکی از دختران مهرداد ششم پادشاه آسیای صغیر است . (ایران باستان ص 2149).
پیری آخرسالارلغتنامه دهخداپیری آخرسالار. [ ری ِ خ ُ ] (اِخ ) از سالاران سلطان مسعود غزنوی : امیر روز دیگر برنشست و بصحرا آمد و سالار و لشکررا که نامزد کرده بودند تا به آلتونتاش پیوندند د
ارسلانلغتنامه دهخداارسلان . [ اَ س َ ] (اِخ ) آخُرسالار از امرای فایق . نوح بن منصور به والی جوزجان ابوالحرث فریغونی مثال فرستاد تا بدفع او [ فایق ] قیام کند. ابوالحرث بوش بسیار ف
آخورسالارلغتنامه دهخداآخورسالار. [ خُرْ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رجوع به آخرسالار شود : و پانصد استر با ده مرد آخورسالار همیشه غله ٔ او به استراباد و دامغان بردندی برای فروختن . (تاریخ
برنشستنلغتنامه دهخدابرنشستن . [ ب َ ن ِ ش َ ت َ ] (مص مرکب ) سوار شدن . (از برهان ) (غیاث ) (آنندراج ).رکوب . (از تاج المصادر بیهقی ). رکب : هرگاه خزینه دار ملک برنشستی و جایی رفتی
پنجهیرلغتنامه دهخداپنجهیر. [ پ َ ] (اِخ ) بنجهیر. شهری است در نواحی بلخ . (انساب سمعانی در کلمه ٔ بنجهیری ). در حدودالعالم آمده است : بنجهیر و جاریابه دو شهر است و اندر وی معدن سی