آتللغتنامه دهخداآتل . [ ت ِ ] (اِخ ) نام رودیست بس بزرگ که از کوههای آس و بلغار خیزد و بدریای خزر ریزد. گویند که از آن رود بزرگتر در جهان نیست چنانکه بیش از هفتاد نهر از آن جدا
اتلدیکشنری عربی به فارسیاز پس امدن , ازدنبال امدن , بعدامدن , پيروي کردن از , متابعت کردن , دنبال کردن , تعقيب کردن , فهميدن , درک کردن , در ذيل امدن , منتج شدن , پيروي , استنباط , متا
عطلدیکشنری عربی به فارسیناتوان ساختن , از کار انداختن , ناقابل ساختن , سلب صلا حيت کردن از , بي نيرو ساختن , از کار افتادن , محجور کردن
اتل متللغتنامه دهخدااتل متل . [ اَ ت َ م َ ت َ ] (اِ مرکب ) بازی باشد کودکان را با جمله هائی مسجع که گویند در آن بازی . و آن جمله ها به اتل متل توته متل ، آغاز شود : شعر باقر بمثل