آب دادنگویش خلخالاَسکِستانی: âv due دِروی: âv (â)dân شالی: âv dân کَجَلی: ow de.y.an کَرنَقی: ow (â)dan کَرینی: âv (â)dân کُلوری: âv (â)dân گیلَوانی: âv dâr.i لِردی: ov âdiy.an
آب دادنگویش کرمانشاهکلهری: âw dâyn گورانی: âw dâyn سنجابی: âw dâyn کولیایی: âw dâyn زنگنهای: âw dâyn جلالوندی: âw dâyn زولهای: âw dâyn کاکاوندی: âw dâyn هوزمانوندی: âw dâyn
آبلغتنامه دهخداآب . (اِ) (اوستائی آپ ap، سانسکریت آپ َ apa، پارسی باستانی آپی api، پهلوی آپ ap) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. و آ
آبفرهنگ مترادف و متضاد۱. ماء ۲. مایع ۳. شیره، عرق، عصاره، عصیر ۴. حل، محلول ۵. ذوب ۶. خوی ۷. بزاق، آبدهان ۸. منی ۹. بحر، دریا، یم ۱۰. زهاب، ۱۱. آبرو، حیثیت، شرف، عزت ۱۲. تری، تازگی،
گچفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجسمی جامد و سفید شبیه خاکستر که از حرارت دادن سنگ گچ در کوره بهدست میآید و وقتی آن را در آب خمیر کنند بهزودی سفت و محکم میشود و خود را میگیرد. غالباً برای
فنودنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهفریفته شدن؛ مغرور شدن: ◻︎ بفنود تنم بر درم و آب و زمین / دل بر خرد و علم و به دانش بفنود (رودکی: ۵۱۵).
سوختنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آتش گرفتن چیزی؛ مشتعل شدن.۲. آسیب دیدن بدن از آتش، آب جوش، یا هر چیز سوزنده؛ سوزیدن.۳. (مصدر متعدی) آتش زدن در چیزی و چیزی را در آتش افکندن؛ سوزاندن.۴. تیر