آبکارلغتنامه دهخداآبکار. (ص مرکب ) سقاء. آبکش : در تتق بارگهش گاه بارمائده کش عیسی و خضر آبکار. امیرخسرو.ابر را گفتم که چندین دور امساکت ببودگفت کزبهر رکاب شه بدم در انتظارکآن زم
آبکارفرهنگ انتشارات معین(ص مر.)1 - سقا. 2 - شرابخوار.3 - ساقی . 4 - باده فروش . 5 - نگین ساز. 6 - آبیاری مزرعه . 7 - کسی که فلزات را آب می دهد.
ابکارفرهنگ انتشارات معین( اِ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) پگاه برخاستن . 2 - (مص م .) بامداد از خواب بیدار کردن . 3 - (اِ.) بامداد.
آب کارلغتنامه دهخداآب کار. [ ب ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نطفه : آب کارت مبر که گردی پیر...سنائی .
ابکارلغتنامه دهخداابکار. [ اَ ] (اِ) اَبکاره . کشت و زرع . کشاورزی . حَرْث : چوورزه به ابکار بیرون شودیکی نان بگیرد بزیر بغل . ناصرخسرو.توسعاً، مزرع :دزدیست آشکاره [ روزگار ] که
ابکارلغتنامه دهخداابکار. [ اَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ بکر. دوشیزگان . دختران دوشیزه . (وطواط). بکر بالکسر؛ دوشیزه ، یقع علی الرجل و المرئة. (منتهی الارب ). رجوع به کلمه ٔ دوشیزه و بکر ش
إِبْکَارِفرهنگ واژگان قرآنبامداد - صبحگاه -طرف ابتداي روز ( معناي اصلي و لغوي اين کلمه استعجال و شتابزدگي بوده است )
آبکاریلغتنامه دهخداآبکاری . (ص نسبی ) منسوب به آبکار. || (حامص مرکب ) شغل و عمل آبکار. || (اِ مرکب ) دکان آبکار.
آب کاریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شغل و عمل آبکار.۲. آب دادن فلزات.۳. (اسم) محلی که در آن آبکاری میکنند.