آبناکلغتنامه دهخداآبناک . (ص مرکب ) آب دار. آمیخته به آب : ضیاح ، ضیح ؛ شیری آبناک . و زمینی آبناک ؛ زمین که چشمه های بسیار دارد. زمین که آب از آن تراود.
ابناءلغتنامه دهخداابناء. [ اِ ] (ع مص ) بنا فرمودن . بنا کردن فرمودن کسی را. || بخشیدن کسی را بنا یا چیزی که بدان بنا کند.
ابناءلغتنامه دهخداابناء. [ اَ ] (اِخ ) ابناء فارس یا ابناء یمن . نامی است احفاد و اخلاف سپاه ایران را که بروزگار کسری انوشروان براندن حبشة از ساحل جنوبی عربستان به یمن شدند و بام
مهاوةلغتنامه دهخدامهاوة. [ م َ وَ ] (ع مص ) آبناک گردیدن : مَهُوَ السمن ؛ آبناک گردید روغن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). آبناک گردیدن شیر یا مسکه . (آنندراج ). بسیارآب و
خرورلغتنامه دهخداخرور. [ خ َ ] (ع ص ، اِ) زن که فرجش بسیار آبناک باشد. (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (منتهی الارب ).
لخاءلغتنامه دهخدالخاء. [ ل َ ] (ع اِ) لخی ً. (منتهی الارب ). دارودان که بدان دارو در بینی ریزند. یا نوعی از پوست ستور دریایی که بدان دارو در بینی ریزند. || (ص ) شرم آبناک فراخ ز
لخیلغتنامه دهخدالخی . [ ل َ خا ] (ع اِ) (به مدّ نیز آید یعنی لخاء) دارودان که بدان دارو در بینی ریزند. یا نوعی از پوست ستور دریایی که بدان دارو در بینی ریزند. || (ص ) شرم آبناک