آبدستیلغتنامه دهخداآبدستی . [ دَ ] (حامص مرکب ) مهارت . چابکی . تندی در کار. لطافت و نازکی در صنعت : به نقاشی ز مانی مژده داده به رسامی ز اقلیدس زیاده چنان در لطف بودش آبدستی که ب
آبدستلغتنامه دهخداآبدست . [ دَ ] (اِ مرکب ) قسمی جامه و پوشش . لباده . جبه ٔ آستین کوتاه . || قسمت فوقانی سرآستین درازتر از قسمت تحتانی آن که بر روی آستین برگردانند زینت را. سنبو
آبدستانلغتنامه دهخداآبدستان . [ دَ ] (اِ مرکب ) آفتابه ای که بدان دست و روی شویند. ابریق . (مهذب الاسماء). تاموره . مطهره : سر فروبرد و آبدستان خواست بازوی شهریار را بربست . عسجدی
هیدروفیلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (شیمی) مادهای که تمایل زیادی به جذب آب دارد؛ آبدوست.۲. (زیستشناسی) ویژگی گیاهانی مانند برنج که فقط در آب میتوانند رشد و نمو کنند.
آب دستلغتنامه دهخداآب دست . [ ب ِ / ب ْ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) آبدست . آبی که بیشتر با دو ظرف موسوم به آفتابه لگن پیش از طعام و بعد از طعام برای شستن دست و دهان بکار است :