فجلغتنامه دهخدافج . [ ف َج ج ] (ع مص ) بلند کردن زه کمان را. || گشاده نمودن هر دو پای خود را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || (اِ) راه گشاده میان دو کوه . ج ، فجاج (منتهی ال
فکلغتنامه دهخدافک . [ ف ِ ] (اِ) در آمل و مازندران به گونه های مختلف بید اطلاق می شود. (فرهنگ فارسی معین ). قسمی بید که در اغلب نقاط ایران تا نقاط خشک وجود دارد و از ارتفاع 30
فکلغتنامه دهخدافک . [ ف ُ ] (فرانسوی ، اِ) پستانداری گوشتخوار از راسته ٔ پره پاییان که کاملاً به زندگی دریایی سازش یافته و در مصب رودخانه های بزرگ و مجاور سواحل زندگی می کند.
فؤوجلغتنامه دهخدافؤوج . [ ف ُ ئو ] (ع مص ) دمیدن بوی مشک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || جوشیدن دیگ . (منتهی الارب ). || خون برآوردن زخم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).