چرغلغتنامه دهخداچرغ . [ چ َ ] (اِ) جانوریست شکاری مشهور و معروف ، از جنس سیاه چشم ، و عربی آن «صقر» است . (برهان ). نام جانوریست پرنده که شکاریی است مشهور. (جهانگیری ). مرغی اس
چرغلغتنامه دهخداچرغ . [ چ َ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگی نزدیک بخارا که عده ای از دانشمندان بدانجا منسوبند. صاحب معجم البلدان ذیل لغت «شرغ » نویسد: «وهو تعریب «چرغ » و هی قریة کبیرة ق
چرغفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپرندهای شکاری شبیه باز، بهاندازۀ کلاغ، خاکستری رنگ، با لکههای سیاه وسفید: ◻︎ سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ / سیه گشت خورشید چون پرّ چرغ (فردوسی: ۷/۲۳۸).
چرغفرهنگ انتشارات معین(چَ) (اِ.) پرنده ای است شکاری از نوع باز و به اندازة کلاغ با رنگ خاکستری و لکه های سیاه و سفید.
جرغلغتنامه دهخداجرغ . [ ] (اِخ ) نام نهری است بنزدیک بخارا که از شهر می آمد و بجرغ می رسید و آن را سیراب میکرد و افزونی آن به نهر شهر برمیگشت . (از احوال و اشعار رودکی سعید نفی
کرغلغتنامه دهخداکرغ . [ ک ُ ] (اِ) به معنی کراغ است وآن گیاهی است که کمان گران بر بازوی فرودآمده و استخوان از جای بدررفته بندند. (آنندراج ) (برهان ). کراغ . (جهانگیری ) (از ناظ
رغلغتنامه دهخدارغ . [ رَ ] (اِخ ) به لغت اوستا شهری را گویند که مولد اشو زردشت است . (ناظم الاطباء).
بفرستگویش خلخالاَسکِستانی: bə.vyan دِروی: bə.vyan شالی: bə.vyan کَجَلی: râ be.ka کَرنَقی: âda کَرینی: bəvyan کُلوری: bəvyan گیلَوانی: bəvyan لِردی: bəxərsân
فرستادگویش خلخالاَسکِستانی: bə.vyandəš دِروی: bə.vynd.əš شالی: bə.vynd.əš کَجَلی: râ.š be.kard کَرنَقی: âdâše کَرینی: bəvyandəšə کُلوری: bəvyandəš گیلَوانی: bəvyandəš لِردی: bə