چرتیلغتنامه دهخداچرتی . [ چ ُ] (ص نسبی ) منسوب به چرت . کسی که چرت میزند. (ناظم الاطباء). چرت زننده . آنکه همواره در حال چرت زدن است .
چورتیلغتنامه دهخداچورتی . [ چ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جنت رودبار بخش رامسر شهرستان تنکابن . 420 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار. محصولاتش غلات ، لبنیات ، گردوو سیب زمینی است
کورتیلغتنامه دهخداکورتی . (اِخ ) این کلمه در آثار مورخانی از قبیل پولیب و استرابون به طوایف کرد اطلاق شده است . (از تاریخ کرد تألیف رشیدیاسمی ). رجوع به همان مأخذ ص 93، 95، 159
جرتیلغتنامه دهخداجرتی . [ ج ُ ] (اِخ ) یزیدبن مسلم صنعانی که او را حزیزی نیز گویند.وی از مسلم بن محمد روایت کند. (از معجم البلدان ).
رتیلغتنامه دهخدارتی . [ رُت ْ تا ] (ع ص ) شکسته زبان ، یعنی آنکه حرف «ر» را «ل » و «غ »، و «س » را «ث » گوید. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).