چمهلغتنامه دهخداچمه .[ چ َم ْ م ِ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: قریه ای است از قرای طارم که ملک علینقی خان سرتیپ است و 50خانوار سکنه دارد. این آبادی هوایی معتدل و چند باغ
مهولغتنامه دهخدامهو. [ م َهَْوْ ] (ع مص )سخت زدن کسی را. (منتهی الارب ). || رقیق شدن شیر خوردنی . امهاء. رجوع به مهاوة و امهاء شود.
مهلغتنامه دهخدامه . [ م َه ْ ] (ع اِ فعل ) یعنی بازایست و چون آن را متصل کنند تنوین در آن داخل کرده مَه میگویند، مانند: مَه مَه . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). به معنی
مهولغتنامه دهخدامهو. [ م َهَْ وْ ] (ع ص ، اِ) خرمای تر. || مروارید. || سنگریزه ٔ سپید. || شمشیر تنک روی و سبک و بزرگ جوهر. (منتهی الارب ). شمشیر باریک . شمشیر تنک و بسیارآب . (