چمشلغتنامه دهخداچمش . [ چ َ ] (اِ) بمعنی چشم است که بعربی عین گویند. (برهان ). چشم را گویند.(جهانگیری ) (از رشیدی ). مقلوب چشم است و مخفف آن . (انجمن آرا). مقلوب چشم است که بعر
چمشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= چشم: ◻︎ گهی ز چمش زند تیر بر دل عشاق / گهی ز دست زند تیغ بر سر اعدا (امیرمعزی: صحاحالفرس: چمش).
مشولغتنامه دهخدامشو. [ م ُ ] (اِ) غله ای است مانند عدس و قوت و منفعت آن نیز همچون قوت و منفعت عدس باشد، و آن بنقه نیز خوانند. (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). اسم فارس
مشولغتنامه دهخدامشو. [ م َش ْوْ / م َ ش ُوو ] (ع اِ)(از «م ش و») داروی مسهل . (منتهی الارب ) (بحر الجواهر)(ناظم الاطباء). دوای مسهل . تقول : شربت مشواً و مشوّاً... و لاتقل شربت