چاربندلغتنامه دهخداچاربند. [ ب َ ] (اِ مرکب ) کنایه از دنیا و عالم باشد. (برهان ) (آنندراج ). || کنایه از عناصر اربعه میباشد. (آنندراج ) : برون جست از این گنبد چاربندفرس راند بر ه
چاربندفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= چهاربند: ◻︎ برون جسته از کندۀ چاربند / فرس رانده بر هفتچرخ بلند (نظامی۵: ۷۵۰)
کاربندلغتنامه دهخداکاربند. [ ب َ ] (نف مرکب ) صفت فاعلی از کار بستن . کارگزار. مأمور. عامل . فاعل . عمل کننده و اطاعت کننده . (غیاث ). بعمل آرنده . (آنندراج ) : چنان تیره شد چشم
کاربندلغتنامه دهخداکاربند.[ ب َ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان اسالم بخش مرکزی شهرستان طوالش ، واقع در 9000 گزی جنوب هشت پر و 1000 گزی باختر شوسه ٔ پهلوی به آستارا. جلگه ، معتدل ، مرطوب
کاربندفرهنگ انتشارات معین(بَ) (ص .) = کاربندنده : 1 - به کار گیرنده ، استعمال کننده . 2 - عمل کننده ، اجرا کننده . 3 - عامل ، کارگزار، مأمور. 4 - فرمانبردار، مطیع . ؛ ~ شدن (کن .) اطا
کاربندفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کاربندنده؛ بهکاربرنده؛ عملکننده: ◻︎ پر اندیشه شد جان پولادوند / که آن بند را چون شود کاربند (فردوسی: ۳/۲۷۰).۲. مطیع؛ فرمانبردار.
کاربندcarabiner, karabinerواژههای مصوب فرهنگستانحلقهای فلزی با دهانة فنری برای عبور طناب و اتصال به دیگر ابزارها