چزابهواژهنامه آزادچَزابه؛ به نظر می رسد این واژه تغییر یافتۀ واژۀ «چغزابه» بوده که شکل های « چغزواره»، «چغزپاره» و «چغزباره» به همین معنی کاربرد دارند. در فرهنگ معین ذیل واژۀ «چغ
جوزابهلغتنامه دهخداجوزابه . [ ] (اِ) طعامی است که ازآرد گندم و سبزیها ترتیب دهند، بترکی اوماج گویند وملین و موافق سینه و شش و قلیل الغذا و نفاخ و مضر صاحبان ریاح و رطوبت معده است
زابه رافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بیچاره؛ دربهدر؛ بیخانمان.۲. سرگردان؛ حیران. زابهرا شدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] ناگزیر از ترک جا و مکان خود شدن. زابهرا کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه،
بوزابهلغتنامه دهخدابوزابه . [ ب َ ] (اِخ )بزابه . اتابک بوزابه حاکم فارس در زمان الب ارسلان سلجوقی . حکومت بوزابه در فارس به اجماع مورخین فقط ده سال بوده است و ابتدای آن از سنه ٔ