چوبداریلغتنامه دهخداچوبداری . (حامص مرکب ) حفاظت و نگهبانی چوب . || عمل و شغل چوبدارکه خرید و فروش گوسفند باشد. || یکی از مشاغل میدان های بارفروشی است . قپانداری . || (اِ مرکب ) حق
آبداریلغتنامه دهخداآبداری . (حامص مرکب ) شغل آبدار : سوی آبداری رسید آبدارنکوهیده خواندار برشد بدار. شمسی (یوسف و زلیخا). || طراوت . تازگی . ری ّ : بدین آبداری و این راستی زمان تا
آبداریفرهنگ انتشارات معین1 - (حامص .) آبدار بودن ، شغل آبدار. 2 - طراوت ، تازگی . 3 - ( اِ.) نمدی نامرغوب که در سفرها مورد استفاده قرار می گرفت .
آبداریjuiciness, succulenceواژههای مصوب فرهنگستانکیفیتی دریافتنی مربوط به حس چشایی که ناشی از وجود آب در مادۀ غذایی است