جعزلغتنامه دهخداجعز. [ ج َ ع َ ] (ع مص ) آب به گلو جستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || شکل عامیانه ٔ عجز است . (دزی ).
عزلغتنامه دهخداعز. [ ع ِزز ] (ع اِمص ) ارجمندی . مقابل ذل . (از منتهی الارب ). خلاف ذل . (اقرب الموارد). عزت و ارجمندی . (غیاث اللغات ) : دریغ فر جوانی و عز اوی دریغعزیز بودم
عزلغتنامه دهخداعز. [ ع ِزز ] (ع مص ) ارجمندگردیدن . (از منتهی الارب ). ارجمند شدن . (المصادر زوزنی ). عزیز شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). || قوی شدن بعدِ خواری
عزلغتنامه دهخداعز. [ع ِزز ] (اِخ ) نام دختر هیثم بن محمدبن هیثم ، که از زنان محدث و صالح قرن ششم هجری بوده است . وی حدیث را نزد سلیمان بن ابراهیم حافظ آموخت ، و سمعانی نام او
کعزلغتنامه دهخداکعز. [ ک َ ] (ع مص ) به انگشتان فراهم آوردن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).