کف افکندنلغتنامه دهخداکف افکندن . [ ک َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کف دهان را بیرون انداختن . (فرهنگ فارسی معین ) : معجر سر چو زان برهنه کنی خشم گیرد کف افکند ز دهان .طاهربن فضل (لباب ال
وقوف افتادنلغتنامه دهخداوقوف افتادن . [ وُ اُ دَ ] (مص مرکب ) آگاهی حاصل شدن : برستی گر تو را بر سیر جان خود وقوف افتدکجا واقف تواند شد کسی بر سرّ یزدانی ؟ سنائی .چو بر مضمون وقوف افتا
فولوافاریقونلغتنامه دهخدافولوافاریقون . [ ] (معرب ، اِ) به فارسی برسیان و به سریانی بطباط، و آن عصی الراعی است . (فهرست مخزن الادویه ).