جداماندهلغتنامه دهخداجدامانده . [ ج ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مهجور. (منتهی الارب ). دورمانده . تنهاشده : جدامانده از تخت و راهی شده نیازآمده پادشاهی شده .اسدی (گرشاسبنامه ص 33).
درماندهفرهنگ مترادف و متضادبدبخت، بیچاره، حیران، خسته، دردمند، سرگشته، عاجز، فرومانده، کوفته، متحیر، مستاصل، مضطر، ناتوان، وامانده