جمارلغتنامه دهخداجمار. [ ج َ ] (ع اِ) جماعت . (منتهی الارب ). گروهی از مردم که در جایی گرد آیند. (فرهنگ فارسی معین ).
جمارلغتنامه دهخداجمار. [ ج َم ْ ما ] (اِ) مغز درخت خرما باشد و آنرا پیه خرما و دل خرما هم گویند و عربان شحم النخلة و قلب النخلة خوانند. (برهان ).
جمارلغتنامه دهخداجمار. [ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ جمرة. سنگریزه ها. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : پس از میقات حج و طوف کعبه جمار و سعی و لبیک و مصلی . خاقانی .- جمارالحج ؛ سنگریزه ها
جمارلغتنامه دهخداجمار. [ ج ُم ْ ما ] (ع اِ) پیه خرمابن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جامور. (اقرب الموارد). مغز تنه ٔ درخت خرما. (فرهنگ فارسی معین ). || جوانه های نوک شاخه
مارلغتنامه دهخدامار. (اِخ ) دهی از دهستان «برزاوند» شهرستان اردستان است که 168 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مارلغتنامه دهخدامار. (فعل نهی ) مخفف میار است که نهی و منع از آوردن باشد. (از برهان ) .کلمه ٔ امر یعنی «میار». (ناظم الاطباء) : آنچه نخواهی که من به پیش تو آرم پیش من از قول و
مارلغتنامه دهخدامار. (اِ) حکام و امرای غرجستان را گویند همچنانکه پادشاه آنجا را شار خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) : درین دیار بهنگام شار و چندین مار پلنگ وار
مارلغتنامه دهخدامار. (اِ) دفتر و حساب و محاسبه . (برهان ) . بمعنی حساب نیز آمده که آن را آواره و آماره و ماره نیز گویند. (آنندراج ). حساب بود و آن را اماره و آمار و ماره نیز گو
مارلغتنامه دهخدامار. (اِ) مخفف مادر که والده باشد. (آنندراج ) (برهان ). مخفف مادر. (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری ). مادر در لهجه ٔ طبری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مخفف مادر و