جمازلغتنامه دهخداجماز. [ ج َم ْ ما ] (اِخ ) بنوجماز جماعتی هستند. از جمله کعب و سعد و حرث که از صحابیانند. (از لباب الانساب ).
جمازلغتنامه دهخداجماز. [ ج َم ْ ما ] (اِخ ) محمدبن عمروبن حمادبن عطاء بصری مکنی به ابوعبداﷲ شاعری است ادیب هرزه درای از موالی بنی تمیم . وی در عهد هارون و متوکل عباسی در بغداد ب
جمازلغتنامه دهخداجماز. [ ج َم ْ ما ] (ع ص ) تندرو. (فرهنگ فارسی معین ).- بعیر جماز ؛ شتر بسیار تیز. (ازاقرب الموارد) (منتهی الارب ) : متواتر شده است نامه ٔ فتح گشته ره پر مرتب و
مازولغتنامه دهخدامازو. (اِخ ) نام ایستگاه راه آهن و همچنین دهی از دهستان قیلاب است که در بخش اندیمشک شهرستان دزفول واقع است و 600 تن سکنه و پاسگاه ژاندارمری دارد. (از فرهنگ جغرا
مازفرهنگ مترادف و متضاد۱. آژنگ، چین، شکن، شکنج ۲. مازن، مازو، مازوج ۳. ترک، رخنه، شکاف ۴. مازن، مازو، مازه، گلکاو
چمازکلغتنامه دهخداچمازک . [ چ َ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گیلخواران بخش مرکزی شهرستان ساری که در ده هزارگزی شمال خاوری جویبار واقع است . دشت و معتدل است و 40 تن سکنه دارد آبش از