hatchدیکشنری انگلیسی به فارسیدریچه، روزنه، نتیجه، نصفه در، جوجه گیر ی، درامد، خش، هاشور زدن، تخم گذاشتن، روی تخم نشستن، خط انداختن، اندیشیدن، ایجاد کردن، تخم دادن، جوجه بیرون امدن
جانفزالغتنامه دهخداجانفزا. [ ف َ ] (نف مرکب ) مفرح . مروح . (ناظم الاطباء). نشاطآورنده . جان فزاینده . جان فزای . رجوع به جان فزای شود : بازگو آن قصه کان شادی فزاست روح ما را قوت
انفزارلغتنامه دهخداانفزار. [ اِ ف ِ ] (ع مص ) پاره گردیدن جامه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). شکافته شدن و پاره پاره شدن و کهنه شدن . (از اقرب الموارد).
جانفزایلغتنامه دهخداجانفزای . [ ف َ ] (نف مرکب ) جان فزاینده . نشاطآورنده : جهان دار یزدان گوای منست که دیدار تو جانفزای منست . فردوسی .جهان جانگزای است و او جانفزای جهان گم کننده
جانفزاییلغتنامه دهخداجانفزایی . [ ف َ ] (حامص مرکب ) عمل جانفزا. کار آنکه و آنچه جان را بفزاید : ای در نظر تو جانفزایی در سکه ٔ تو جهان گشایی . نظامی .آن یابم از او بجان فزایی کآزرد