جبریلغتنامه دهخداجبری . [ ج َ ری ی ] (ص نسبی ) مقابل قَدَری . خلاف قَدَری . قسری . ضروری . غیراختیاری . غیرارادی . || کسی که پیرو عقیده ٔ جبر باشد. پیروان مذهب جبر. آنکه به جبر
جبریفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام بری، الزامی، مقدر، گریزناپذیر، مجبوری، اجباری لازم، ملزوم، ضروری، مورد نیاز ناچار، حتمی، یقین، قطعی خودجوش آسمانی
جبریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. اجباری.۲. مربوط به علم جبر: معادلات جبری.۳. [مقابلِ قَدَری] (فلسفه) [قدیمی] کسی که معتقد به نظریۀ جبر باشد: سُنّی از تسبیح جبری بیخبر / جبری از تسبیح سُنّی
بریلغتنامه دهخدابری . [ ب َ را ] (ع اِ) خاک . (منتهی الارب ). خاک روی زمین . (دهار). تراب . (اقرب الموارد).
گبریلغتنامه دهخداگبری . [ گ َ ] (اِخ ) ملامحمد قاسم . از شعرای ایران از مردم کاشان . او راست :گلخن نشین آتش سودا کسی مبادسرگرم شعله های تمنا کسی مبادآن را که رد کنیم شود رد کائن
گبریلغتنامه دهخداگبری . [ گ َ ] (حامص ) گبر بودن . دین گبر داشتن . مجوس بودن : و مبتدعان آنجا [ پارس ] ثبات نیابند و تعصب مذهب گبری ندانند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 117). از پادشا
گبریلغتنامه دهخداگبری . [ گ َ ] (ص نسبی ، اِ) لهجه ٔ زرتشتیان ایران (مخصوصاً یزد و کرمان ). رجوع به گبر و مقدمه ٔفرهنگ بهدینان بقلم پورداود صفحه ٔ 5 ببعد شود. در فرهنگ مزبور لغا
گبریلغتنامه دهخداگبری . [ گ َ ](اِخ ) نام دهی از بلوکات گله دار، هفده فرسخ میانه ٔ شمال و مغرب گله دار است . (فارسنامه ٔ ناصری ص 260).