جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج َب ْ با ] (ع ص ) جبه ساز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || جبه فروش . (منتهی الارب ).
جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج ِ ] (ع مص )غلبه کردن قوم را. || فائق آمدن زن زنان را در حسن . || بریدن . سخت . || برآوردن خصیه . || گُشن دادن خرمابن را و فارغ شدن از تلقیح آن . (منت
جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج ُ ] (اِخ ) سرزمین بنی سعدبن زید مناةبن تمیم است . این کلمه علم منقول است از جباب بمعنی کفک شیر شتر. (از معجم البلدان ).
جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج ُ] (ع ص ، اِ) قحط. || باطل . || رایگان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || کفک شیر شتر که بمسکه ماند. (منتهی الارب ). چیزی است مانندکفک که بر سر شیر شتر
بابدیکشنری فارسی به انگلیسیchannel, fad, fashionable, form, popular, prevailing, prevalent, sound, standard, strait
بابلغتنامه دهخداباب . (اِخ ) فرقه ٔ سبعیه از باب ، علی بن ابیطالب علیه السلام را خواهند و از ابواب گروه دعوت کنندگان سوی کیش خود را مقصوددارند. || هر یک از وکلای امام دوازدهم د
بابلغتنامه دهخداباب . (اِخ ) نام دهی است از بخارا و آنرا بابة نیز گفته اند. (از معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ). || شهر کوچکی است در طرف وادی بطنان از اعمال حلب . از آنجا تا من