جیغلغتنامه دهخداجیغ. (اِ) بانگ و فریاد. (آنندراج ). فریاد. آوازی نازک و سخت . فریادی با آواز زنان و بچگان .- جیغ زدن ؛ فریاد کردن . داد زدن : سمند طبع بمیدان هرزه تا راندم که
چیغلغتنامه دهخداچیغ. (ترکی ، اِ) چیق . پرده مانندی که از نی و چوب های نازک سازند و از پیش در خانه آویزند. (از برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
کیغلغتنامه دهخداکیغ. (اِ) رمص باشد که بر مژه ٔ چشم نشیند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 238). چرک گوشه های چشم بیمار، و کسی را که چشم درد کند گویند. (برهان ). به معنی کیخ که چرک گوشه
ویغلغتنامه دهخداویغ. (اِ، از اتباع ) در تداول تابع جیغ می آید.- جیغ و ویغ ؛ در تداول ، داد و فریاد. هیاهو. جیغ و فریاد. (از فرهنگ اصطلاحات عامیانه ٔ جمال زاده ).
یغلغتنامه دهخدایغ. [ ی ُ ] (اِ) مخفف یوغ . (لغت فرس اسدی ). مخفف یوغ : تو را گردنت نیست بسته به یغوگرنی بر او راست باشد سپار. لبیبی (از لغت فرس اسدی ).و رجوع به یوغ شود.