وغیشلغتنامه دهخداوغیش . [ وَ ] (ص ) بسیار و انبوه و فراوان باشد و استعمال آن را به غیر ذی حیات و جاندار کنند، مانند مال و عمر و باغ و خانه و ملک و املاک و غیر اینها. (برهان ). و
وغیشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. انبوه؛ فراوان؛ بسیار: ◻︎ معذورم دارند که اندوه وغیش است / واندوه وغیش من ازآن جعد وغیش است (رودکی: ۵۲۱).۲. (اسم) بیشه.۳. (اسم) نیستان.
غیشلغتنامه دهخداغیش . (اِ) غم و اندوه بسیار و بدحالی فراوان . (برهان قاطع) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ). در فرهنگ شعوری شاهدی نیز آمده است . رجوع به همین فرهنگ
غیشیهلغتنامه دهخداغیشیه . [ غ َ شی ی ِ ] (اِخ ) قریه ٔ کوچکی است جزء چومه که دهی از دهستان جزیره ٔ صلبوح بخش مرکزی شهرستان آبادان است . رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 و چومه د
غیشانیدنلغتنامه دهخداغیشانیدن . [ دَ ] (مص ) متعدی غیشیدن . (فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ) (استینگاس ).
غیشتیلغتنامه دهخداغیشتی . [ ] (اِخ ) ابراهیم بن محمدبن احمدبن هشام غیشتی امیر. از ابویعقوب اسرائیل بن سمیدع و ابوسهیل بن بشر کندی و دیگران روایت دارد. وی به سال 346 هَ . ق . درگذ