وصافلغتنامه دهخداوصاف . [ وَص ْ صا ] (اِخ ) کویی است در نسف (نخشب ). (معجم البلدان ) : به کوی وصاف آن نامه را بزن عنوان به پیش نامه ٔ تو تا که خوازه بندم کوی .سوزنی .
وصافلغتنامه دهخداوصاف . [ وَص ْ صا ] (اِخ ) لقب عبداﷲبن فضل اﷲ شیرازی صاحب تاریخ وصاف . (ناظم الاطباء). رجوع به وصاف الحضرة شود.
وصافلغتنامه دهخداوصاف . [ وَص ْ صا ] (ع ص ) وصف شناس . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). عارف به وصف . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بسیار وصف کننده . (ناظم الاطباء) : کمترین وصاف ا
صاففرهنگ مترادف و متضاد۱. پرداخته، صیقلی، لغزنده، نرم، نشو، هموار ۲. تخت، مستوی، مسطح ۳. راست، شق ۴. پاک، پالوده، روشن، زلال ۵. خالص، مروق، ناب ۶. بیآلایش، وضیع ≠ خشن، زبر
صافدیکشنری فارسی به انگلیسیbroad, even, flat, horizontal, smooth, square, tall, upright, open, plumb, serene