ورغلغتنامه دهخداورغ . [ وَ ] (اِ) بند آب باشد که پیش سیل بندند. بندی که از چوب و علف و خاک و گل در پیش رودخانه ها بندند. (برهان ) (ناظم الاطباء) : آب هرچه کمترک نیرو کندبند و و
چرغلغتنامه دهخداچرغ . [ چ َ ] (اِ) جانوریست شکاری مشهور و معروف ، از جنس سیاه چشم ، و عربی آن «صقر» است . (برهان ). نام جانوریست پرنده که شکاریی است مشهور. (جهانگیری ). مرغی اس
چرغلغتنامه دهخداچرغ . [ چ َ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگی نزدیک بخارا که عده ای از دانشمندان بدانجا منسوبند. صاحب معجم البلدان ذیل لغت «شرغ » نویسد: «وهو تعریب «چرغ » و هی قریة کبیرة ق
جرغلغتنامه دهخداجرغ . [ ] (اِخ ) نام نهری است بنزدیک بخارا که از شهر می آمد و بجرغ می رسید و آن را سیراب میکرد و افزونی آن به نهر شهر برمیگشت . (از احوال و اشعار رودکی سعید نفی
بفرستگویش خلخالاَسکِستانی: bə.vyan دِروی: bə.vyan شالی: bə.vyan کَجَلی: râ be.ka کَرنَقی: âda کَرینی: bəvyan کُلوری: bəvyan گیلَوانی: bəvyan لِردی: bəxərsân
فرستادگویش خلخالاَسکِستانی: bə.vyandəš دِروی: bə.vynd.əš شالی: bə.vynd.əš کَجَلی: râ.š be.kard کَرنَقی: âdâše کَرینی: bəvyandəšə کُلوری: bəvyandəš گیلَوانی: bəvyandəš لِردی: bə