ورافتادنلغتنامه دهخداورافتادن . [ وَ اُ دَ ] (مص مرکب ) مستأصل شدن . از بیخ برکنده شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). مضمحل شدن . منقرض شدن . از بین رفتن . || از باب افتادن . دمُده شدن .
ورافتادهلغتنامه دهخداورافتاده . [ وَ اُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) منسوخ . که باب نیست . از باب افتاده . از مد افتاده .
وراستادنلغتنامه دهخداوراستادن . [ وَ اِ دَ ] (مص مرکب ) برخاستن . ایستادن . برپا شدن . (ناظم الاطباء). برایستادن .