وامقلغتنامه دهخداوامق . [ م ِ ] (اِ) یکی از اصطلاحات بازی نرد و آن داوی است که بر یازده کشند. (از برهان قاطع). || کنایه از عاشق : جمال خلق لطیفش به صورت عذر است بر آن جمال ندانم
وامقلغتنامه دهخداوامق . [ م ِ ] (اِخ ) نام مردی که بر عذرا عاشق بود. (غیاث اللغات ) : ابر بارنده ز بر چون دیده ٔ وامق شودچون به زیرش گل رخان چون عارض عذرا کند. ناصرخسرو.چو همت آ
وامقلغتنامه دهخداوامق . [ م ِ ] (ع ص ) دوست دارنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ). نعت از مقه . دوستدار. (یادداشت مرحوم دهخدا).
امقلغتنامه دهخداامق . [ اِ / اُ ] (ع اِ) کنج چشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بیغوله ٔ چشم . ج ، آماق .
امقلغتنامه دهخداامق . [ اُ م َ ق ق ] (ع ص ) دراز. (از اقرب الموارد) (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (مهذب الاسماء). || فرس امق ؛ اسب نیک دراز. (منتهی الارب ). اسب بسیار درا
امقاتلغتنامه دهخداامقات . [ اِ ] (ع مص ) گویند: ما امقته عندی ؛ او دشمن داشته شده است در نزدمن و ما امقتنی له ؛ من او را دشمن گرفتم و صیغه ٔ امقت را بعضی صیغه ٔ تعجب دانسته و بعض
امقارلغتنامه دهخداامقار. [ اِ ] (ع مص ) بسرکه پاکیزه کردن ماهی نمک زده را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ماهی شور را در سرکه کردن . (مصادر زوزنی ).