واشملغتنامه دهخداواشم . [ ش ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از وشم به معنی اندام را بسوزن آژدن و نیله پاشیدن برآن . (منتهی الارب ). خال کوبنده . (از اقرب الموارد).
اشملغتنامه دهخدااشم . [ اَ ش َ] (ع مص ) اَشِم َ بی علی فلان ؛ دردناک شدم . (از منتهی الارب ). و صاحب تاج العروس آرد: لغتی است در اَزم .
اشملغتنامه دهخدااشم . [ اَ ش َم م ] (ع ص ) مرد بلندبینی . (منتهی الارب ) (مجمل اللغة) (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (زمخشری ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ). ج ، شُم ّ. (منتهی الارب
اشمکلغتنامه دهخدااشمک . [ اَ م َ ] (اِخ ) نام طایفه ای است در هند و بمعنی کسانی است که چهره هاشان همچون چهره ٔ خرس است . رجوع به ص 131 و 151 و 155 تحقیق ماللهند شود.
کاشمفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی کوهی شبیه انجدان، با برگهای بریده و گلهای زرد که تخم و ریشۀ آن مصرف دارویی دارد؛ زیرۀ کوهی.
کاشملغتنامه دهخداکاشم . [ ش ِ ] (اِ) دوایی است و آن نوعی از انگدان باشد و آن را انجدان رومی گویند. ضیق النفس را نافع است و بعضی گویند کاشم تخم انجدان رومی است . گرم و خشک است .