ظرفیت ناخالصgross tonnage, GTواژههای مصوب فرهنگستانظرفیت مکانهای بستۀ کشتی که با فرمولهای خاص محاسبه میشود
ولفلغتنامه دهخداولف . [ وَ ] (ع مص ) وِلاف . اِلاف . ولیف . پی درپی درخشیدن برق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
ولفلغتنامه دهخداولف . [ وُ ] (اِخ ) فریتس . دانشمند آلمانی ، ترتیب دهنده ٔ فهرست لغات شاهنامه ٔ فردوسی است و آن کاری بس ارجمند و عظیم است .
جلففرهنگ مترادف و متضاد۱. بیوقار، تهیمغز، سبک، سبکسر، سخیف ۲. بیباک، خودسر ۳. خودآرا، خودنما ≠ سنگین، متین
جلفدیکشنری فارسی به انگلیسیbaroque, flash, flashy, frilly, fussily, fussy, gamy, garish, gingerbread, indecent, lurid, meretricious, obtrusive, rakishly, risqué, undignified
جلفلغتنامه دهخداجلف . [ ج َ ] (ع مص ) پوست بازکردن از چیزی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بریدن . || از بیخ برآوردن . || زدن بشمشیر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). |