ویلیلغتنامه دهخداویلی . (اِ، از اتباع ) تابع قیلی می آید: قیلی ویلی .- قیلی ویلی رفتن ؛ در تداول ، غنج زدن . هوس بسیار داشتن . مشتاق و آرزومندچیزی یا کسی بودن : فلانی دلش برای
ویلیفرهنگ انتشارات معینقیلی ویلی رفتن : (عا.) غنج زدن ، هوس بسیار داشتن ، مشتاق و آرزومند چیزی یا کسی بودن .
چیلیکلغتنامه دهخداچیلیک . (ترکی ، اِ) پیت . بشکه . چلیک : یک چلیک نفت ؛ یک پیت نفت . رجوع به چلیک شود.
گوکیلیلغتنامه دهخداگوکیلی . [ گ َ ] (اِخ ) نام ناحیتی (قضایی ) به یونان که مرکز آن قصبه ٔ گوکیلی است و از 57 ده مرکب است . (قاموس الاعلام ترکی ).