گرستلغتنامه دهخداگرست . [ گ َ رَ ] (ص ِ) سیاه مست باشد که بعربی طافح گویند. (برهان ) (آنندراج ) : باز رسید مست ما، داد قدح بدست ماگر دهدی بدست تو شاد و خوشی و گرستی . مولوی .بنا
گرستفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبسیار مست؛ سیاهمست: ◻︎ باز رسید مست ما داد قدح به دست ما / گر دهدی به دست تو شاد و خوشی و گرستی (مولوی: لغتنامه: گرست).
چرستلغتنامه دهخداچرست . [ چ َ / چ ِ رِ / رَ ] (اِمص ) بهم فشردگی دندانها. (ناظم الاطباء). دندان قروچه . رجوع به چرست کردن شود. || ضعف و ناتوانی . (ناظم الاطباء).
جرستلغتنامه دهخداجرست . [ ج َ رَ ] (اِ صوت ) جَرَّست . آواز برهم زدن دو چیز و بر هم سودن دندان و آواز دریدن کرباس . (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). آواز برهم سودن دندان و جزآن . (
جرستلغتنامه دهخداجرست . [ ج َرْ رَ س َ ] (اِ صوت ) آواز برهم مالیدن دندان و دریدن کرباس و امثال آن باشد. (ناظم الاطباء) (برهان ). آواز برهم زدن دو چیزو بر هم سودن دندان و آواز د
جرستلغتنامه دهخداجرست . [ ج ِ رِ ] (ع اِ صوت ) صریر. (مجمل اللغة) . صریر؛ بانگ قلم و در و تخت و جز آن . (از دستور اللغة). رَنّه . (مصادر زوزنی ).- بجرست آوردن چیزی ؛ به آواز نر