گرنجلغتنامه دهخداگرنج . [ گ ُ رِ ] (اِ) چین و شکنج . || کنج و گوشه و بیغوله ٔ خانه .(برهان ). || باز شکاری . (ناظم الاطباء).
گرنجلغتنامه دهخداگرنج . [ گ ُ رَ / رِ ] (اِ) برنج خوردنی که به عربی ارز خوانند. (الفاظ الادویه ) (برهان ). و به هندوی چاول گویند : زبانش برون کرد همرنگ صنج برآنسان که از پیش خور
رنجفرهنگ مترادف و متضادآزار، اضطراب، الم، اندوه، بلا، تعب، داء، درد، دشواری، زجر، زحمت، سختی، عذاب، غم، کد، گرفتاری، محنت، مرارت، مشقت، مصیبت، ملال، نکبت
رنجدیکشنری فارسی به انگلیسیaffliction, discomfort, distress, misery, pain, pathy _, rack, suffering, torment, torture, travail, tribulation