گرادلغتنامه دهخداگراد. [ گ ِ ] (اِ) و آن کمانی است برابر 400 1 پیرامون دایره ، جزٔهای آن دقیقه است . (دقیقه ٔ 100قسمتی ) که یک صدم گراد باشد و ثانیه صدقسمتی که یک صدم دقیقه ٔ صد
گرادلغتنامه دهخداگراد. [ گ ِ ] (اِ) جامه ٔ کهنه . (برهان ). جامه های کهنه ٔ پاره پاره . معرب آن جراد است .
گرادلغتنامه دهخداگراد. [ گ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در 27هزارگزی جنوب خاوری مهاباد و 23هزارگزی باختری راه شوسه ٔ بوکان به میاندوآب . ه
رادلغتنامه دهخداراد. (ص ) صاحب همت و سخاوت . (برهان ). سخی و جوانمرد. (آنندراج ). کریم و جوانمرد. (برهان ). بخشنده .جواد. مقابل سفله . (آنندراج ). گشاده دل : حاتم طائی تویی اند
رادلغتنامه دهخداراد. (ع ص ) آب و علف جوینده : رجل راد؛ مرد آب و علف جوینده . (منتهی الارب ). و رجوع به رود شود.
رادلغتنامه دهخداراد. [ رادد ] (ع ص ) ردکننده . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : فلا راد لفضله (قرآن 107/10)؛ پس نباشد منعکننده مر فضل او را. لا راد لقضائه . (مفاتی
رادفرهنگ مترادف و متضاد۱. جوانمرد، حر، فتا ۲. باهمت، بخشنده، سخی ۳. دلاور، دلیر، شجاع ۴. حکیم، خردمند، دانشمند، فاضل ≠ ناجوانمرد