گرزیclavateواژههای مصوب فرهنگستانویژگی سطحی با عناصر چماقشکل که به هر جزء آن گرز (clava) گفته میشود
کرزیلغتنامه دهخداکرزی . [ ک ُرْ رَ زی ی ] (ع ص ) ناکس . پلید. (از منتهی الارب ). لئیم . (اقرب الموارد). خبیث . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
رزیلغتنامه دهخدارزی . [ رَزْی ْ ] (ع مص ) قبول کردن احسان : رزی فلاناً. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). پذیرفتن نیکی کسی را. (از اقرب الموارد).
رزیلغتنامه دهخدارزی . [ رُزْ زی ی ] (اِخ ) ابوجعفر محمدبن عبداﷲ رزی شیخ مسلم بن حجاج باوی ازدی نیز نامیده شده است که مراد یک تن است . رزی از اسماعیل بن علیة و معتمربن سلیمان و
رزیلغتنامه دهخدارزی . [ رُزْ زی ی ] (ع ص نسبی ) برنج فروش . (ناظم الاطباء). منسوب است به رُزّ. (از لباب الانساب ).
رزیکلغتنامه دهخدارزیک . [ رُزْ زَ ] (اِخ ) نام پدر ملک صالح و طلایعبن رزیک وزیر مصر بوده . (منتهی الارب ).