گرگینلغتنامه دهخداگرگین . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان قزوین واقع در 16 هزارگزی قزوین . هوای آن سردسیر و دارای 248 تن سکنه است . آب آنجا از چشمه در بهار
گرگینلغتنامه دهخداگرگین . [ گ َ ] (ص مرکب ) (از: گر + گین پسوند اتصاف ) مخفف آن گرگن است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). شخصی را گویندکه صاحب گر باشد یعنی جرب داشته باشد چه گین بمعنی
گرگینلغتنامه دهخداگرگین . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خبر بخش بافت شهرستان سیرجان واقع در 72000گزی جنوب باختری بافت و 3000گزی جنوب راه فرعی دشت آب و دشت بر. هوای آن سرد ودار
گرگینلغتنامه دهخداگرگین . [ گ ُ ] (اِخ ) نام پهلوانی است ایرانی . (برهان ). نام پهلوانی بوده پسر میلاد نام ایرانی که آن را گرگین میلاد میگفته اند و به گرگ منسوب داشته اند یعنی به
چرگینلغتنامه دهخداچرگین . [ چ ِ ] (ص نسبی ) چرگن . چرکن . چرکین .شوخگن . شوخگین . رجوع به چرگن و چرکن و چرکین شود.
جرجینلغتنامه دهخداجرجین . [ ج ُ ] (اِخ ) نام موضعی به بطیحه بین بصره و واسط که راهی صعب العبور دارد. رجوع به معجم البلدان ذیل همین کلمه شود.
جرجینلغتنامه دهخداجرجین . [ ج ُ ](اِخ ) ابن میلاذجرد. کسی است که قریه ٔ جرجینجرد را بناکرده و بنام خود نامیده است . (از تاریخ قم ص 85).
گورچینلغتنامه دهخداگورچین . [ گ ُ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوجان بخش بستان آباد شهرستان تبریز که در 10 هزارگزی شمال بستان آباد و در مسیر شوسه ٔ اردبیل به بستان آباد واقع شده
گورچینلغتنامه دهخداگورچین . [ گ ُ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مواضعخان بخش ورزقان شهرستان اهر که از لحاظ اداری تابع بخش بستان آباد شهرستان تبریز است . کوهستانی و معتدل است . سکن