گاثلغتنامه دهخداگاث . (اِ) همان گاه است که به پارسی کنونی بمعنی تخت نامیده میشود. (ایران باستان ص 1584) و رجوع به گاس شود.
جاثلغتنامه دهخداجاث . [ جاث ث ] (ع ص ) نعت فاعلی ازجَث ّ. ترسنده و ترساننده . کسی که بترسد و کسی که بترساند. || زننده . || برنده . از بیخ وبن برکننده . (منتهی الارب ). رجوع به
اثلغتنامه دهخدااث . [ اَث ث ] (ع ص ) انبوه و درهم پیچیده (گیاه ). || کلان سرین . ج ، اِثاث ، اَثائث .
اثولغتنامه دهخدااثو. [ اَث ْوْ ] (ع مص ) نمّامی و سخن چینی کسی کردن پیش سلطان یا عام است پیش سلطان باشد یا پیش دیگری : اثوت به و علیه . (منتهی الارب ). غمّازی کردن . غمز کردن .
کاثلغتنامه دهخداکاث . (اِخ ) کاج . کاظ. (اعلام المنجد). از شهرهای خوارزم و از قلاع خمسه ٔ آن بوده . سابق آبادی تمام داشته اکنون حد وسط است . نیز رجوع به لغت کات شود.