گشنسبلغتنامه دهخداگشنسب . [ گ ُ ن َ ] (اِ) گشنسب و گشسب در جزو نام بسیاری از ایرانیان باستان آمده از آنجمله در افسانه های ملی «بانوگشسب » نام دختر رستم پور زال بشمار رفته ، آئین
گشنسبلغتنامه دهخداگشنسب .[ گ ُ ن َ ] (اِ) مرکب از دو کلمه است ، گشن در پهلوی و پارسی که در زبان اوستا ورشنه آمده بمعنی نر و نرینه (ورشنه یی بمعنی قوچ است ). در پارسی نیز گشن به ه
گشنسب آذارلغتنامه دهخداگشنسب آذار.[ گ ُ ن َ ] (اِخ ) از جمله ٔ رجالی که قبل از جلوس وهرام پنجم به مقام واستریوشان سالار رسیده است . رجوع به ترجمه ٔ ایران در زمان ساسانیان چ 2 ص 129 و
گشنسب اسپاذلغتنامه دهخداگشنسب اسپاذ. [ گ ُ ن َ اَ ] (اِخ ) برادر رضاعی خسروپرویز که فرمانده کل نیروی کشور در زمان او بوده است . رجوع به ایران در زمان ساسانیان ص 516 و 517 شود.
گشنسب دادلغتنامه دهخداگشنسب داد. [ گ ُ ن َ ] (اِخ ) سردار ایرانی ، ملقب به نخوراگ که زرمهر او را مأمور مذاکره با ارمنیان نموده بود. (ترجمه ٔ ایران در زمان ساسانیان چ 2 ص 318 و 382 و