گومهلغتنامه دهخداگومه . [ م َ / م ِ ] (اِ) کومه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به واو مجهول خانه ای را گویند که از نی و چوپ و علف سازند. (برهان قاطع). صحیح کلمه کومه است . رجوع
گومهلغتنامه دهخداگومه . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوباتو بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج . واقع در 36000 گزی شمال باختر دیواندره و 8000 گزی شمال راه شوسه ٔ دیواندره به سقز.
گومهلغتنامه دهخداگومه . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان ولایت بخش حومه وارداک شهرستان مشهد. واقع در 30هزارگزی شمال باختری مشهد کنار کشف رود. جلگه و هوای آن معتدل و سکنه ٔ
مهولغتنامه دهخدامهو. [ م َهَْوْ ] (ع مص )سخت زدن کسی را. (منتهی الارب ). || رقیق شدن شیر خوردنی . امهاء. رجوع به مهاوة و امهاء شود.
مهلغتنامه دهخدامه . [ م َه ْ ] (ع اِ فعل ) یعنی بازایست و چون آن را متصل کنند تنوین در آن داخل کرده مَه میگویند، مانند: مَه مَه . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). به معنی
مهولغتنامه دهخدامهو. [ م َهَْ وْ ] (ع ص ، اِ) خرمای تر. || مروارید. || سنگریزه ٔ سپید. || شمشیر تنک روی و سبک و بزرگ جوهر. (منتهی الارب ). شمشیر باریک . شمشیر تنک و بسیارآب . (