گوالغتنامه دهخداگوا. [ گ َ ] (اِخ ) یکی از دهات هزارجریب مازندران . (سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو، متن انگلیسی ص 123). در ترجمه ٔ فارسی این کتاب (ص 165) بغلط به جای گوا
گوالغتنامه دهخداگوا. [ گ ُ ] (ص ، اِ) مخفف گواه باشد، به عربی شاهد گویند. (برهان ). گواه . (جهانگیری ). بینه . (نصاب ) : بر این مهر و منشور یزدان گواست که ما بندگانیم و او پادش
گوالغتنامه دهخداگوا.[ گ ُ ] (اِخ ) مرکز ناحیه ای در هند که در ملبر (ملیبار) واقع شده و دارای 73000 تن جمعیت است . محصولاتش عبارت است از نارگیل ، مغز نارگیل و صید. این ناحیه دار
جأولغتنامه دهخداجأو. [ ج َءْوْ ] (ع مص ) پوشیدن . پنهان کردن . || بازداشتن . || سودن . || پیوند کردن جامه . || گزیدن بدندان . (از منتهی الارب ).
جاجلغتنامه دهخداجاج . (اِخ ) نام شهری در ترکستان . (فرهنگ لغات شاهنامه ). چاچ : سپهدارترکان از آن روی جاج نشسته به آرام بر تخت عاج . فردوسی .پادشاه جاج را خدیو گویند. (مجمل الت
اکلغتنامه دهخدااک . [ ] (اِخ ) دهی از دهستان خرقان بخش آوج شهرستان قزوین . سکنه ٔ آن 705 تن . آب آن از قنات . محصول عمده ٔ آنجا غلات ، صنایع دستی زنان قالیچه و جاجیم بافی و را