پلنگ افکنلغتنامه دهخداپلنگ افکن . [ پ َ ل َ اَ ک َ ] (نف مرکب ) کنایه است از دلاور و دلیر و شجاع . پرزور. قوی : نوک خاری نیست کز خون شکاری رنگ نیست آفتی بود آن پلنگ افکن کز این صحرا
پُلُنْگگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی بقچه ، پارچه ای که با آن وسایل را میبندند و کاربردی چون کیف داشته است.
پلنگلغتنامه دهخداپلنگ . [ پ َ ل َ ] (اِ) جانوری است از رده ٔ پستانداران از راسته ٔ گوشتخواران جزو تیره ٔ گربه سانان با خالهای سیاه روی پوست و گونه های متعدد. گویند که دشمن شیر ا
افکنلغتنامه دهخداافکن .[ اَ ک َ ] (نف مرخم ) آنکه بیفکند و بیندازد. (ناظم الاطباء). مخفف افکننده . این کلمه با کلمات دیگر ترکیب شود و صفت مرکب سازد چون : ببرافکن ، پلنگ افکن ، پ
هزبراندازلغتنامه دهخداهزبرانداز. [ هَِ زَ اَ دا ] (نف مرکب ) شیرافکن . (آنندراج ). شجاع . دلیر : چو جعد شاهد دولت به دست عزت داشت رکاب شاه پلنگ افکن هزبرانداز. عرفی .رجوع به هزبر شود
پیل زورلغتنامه دهخداپیل زور. (ص مرکب ) که چون پیل نیرو و قوت دارد. قوی و نیرومند چون فیل . کنایه از مردم قوی و پرزور ازعالم گاو زور. (آنندراج ). ج ، پیل زوران : چو آتش بیامد گو پیل
زاللغتنامه دهخدازال . (ص ، اِ) پیر فرتوت سفیدموی باشد. (برهان قاطع). و اکثر بر زن پیر اطلاق کنند. (آنندراج ). فرتوت و پیر سخت هرم بود. (فرهنگ اوبهی ) : شیخ و فانی و یفن هم ّ و
پیلتنلغتنامه دهخداپیلتن . [ ت َ ] (ص مرکب ) دارای اندامی چون پیل . که تنی چون فیل دارد از گرانی جثه . تهمتن .(شرفنامه ). عظیم الجثه . بزرگ جثه چون فیل . که تنی چون فیل زورمند دار