هوجلغتنامه دهخداهوج . (اِخ ) دهی است از بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 119 تن سکنه ، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله است . در دو محل به نام هوج بالا و پایین بنا شده و سکنه ٔ ه
هوجلغتنامه دهخداهوج . [ هََ وَ ] (ع اِمص ) درازی با اندک گولی و سبکی و شتابزدگی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حوجلغتنامه دهخداحوج . [ ح َ ] (ع اِمص ) سلامت . (اقرب الموارد) (آنندراج ). گویند: حوجاً لک ؛ اَی سلامة. (اقرب الموارد) (آنندراج ) (محیط المحیط) . || (مص ) نیازمند شدن . (منتهی
هوجاءلغتنامه دهخداهوجاء. [ هََ ] (ع ص ) شترماده ٔ تیزرو و شتاب . || باد سخت تند که از بن برگیرد و ویران کند خانه ها را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هوجردلغتنامه دهخداهوجرد. [ ج ِ ] (اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان جیرفت . دارای 459 تن سکنه ، آب آن از رودخانه ٔ هلیل و محصول عمده اش غله ، مرکبات و برنج است . (از فرهنگ جغرافیایی
هوجرهلغتنامه دهخداهوجره . [ ج َ رَ / رِ ] (اِ) گیاهی است که آن را سرخ مرد گویند و به عربی عصی الراعی خوانند و بعضی گویند گیاهی است و آن بیشتر در تبریز به هم رسد و بیخ آن را در مر
هوجللغتنامه دهخداهوجل . [ هََ ج َ ] (ع ص ، اِ) دشت دوراطراف بی نشان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || زمین ناهموار. || شتر تیزرو. (منتهی الارب ). || ناقه ٔ شتاب زده . || شب
هوجاءلغتنامه دهخداهوجاء. [ هََ ] (ع ص ) شترماده ٔ تیزرو و شتاب . || باد سخت تند که از بن برگیرد و ویران کند خانه ها را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هوجردلغتنامه دهخداهوجرد. [ ج ِ ] (اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان جیرفت . دارای 459 تن سکنه ، آب آن از رودخانه ٔ هلیل و محصول عمده اش غله ، مرکبات و برنج است . (از فرهنگ جغرافیایی
هوجرهلغتنامه دهخداهوجره . [ ج َ رَ / رِ ] (اِ) گیاهی است که آن را سرخ مرد گویند و به عربی عصی الراعی خوانند و بعضی گویند گیاهی است و آن بیشتر در تبریز به هم رسد و بیخ آن را در مر
هوجللغتنامه دهخداهوجل . [ هََ ج َ ] (ع ص ، اِ) دشت دوراطراف بی نشان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || زمین ناهموار. || شتر تیزرو. (منتهی الارب ). || ناقه ٔ شتاب زده . || شب