سرسنگینلغتنامه دهخداسرسنگین . [ س َ س َ ] (ص مرکب ) مقابل سرسبک (در قپان ). || غضبناک . درهم . خشمگین .- سرسنگین بودن با کسی ؛ حالی غیر از آشتی و دوستی داشتن . با او مهربانی پیشین
سر گران داشتنلغتنامه دهخداسر گران داشتن . [ س َ گ ِ ت َ ] (مص مرکب ) بی التفات بودن . بی محبت بودن : با بوسهل حمدونی امیر سر گران می داشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 623).خدا را داد من بستان
گرانلغتنامه دهخداگران . [ گ ِ ] (ص ) پهلوی گران (سنگین و ثقیل ) از اوستا گئورو از گرو ، پارسی باستان گرانه (؟) ، کردی گران (ثقیل ، گران ، سخت ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
گرانیلغتنامه دهخداگرانی . [ گ ِ ] (حامص )مقابل ارزانی در نرخ . گرانی بها: این روزها گرانی بیداد می کند. || سختی . دشواری : چون چنین است مرا بی تو بقایی نبودبه بود گر بروم زود و گ
سرسنگینلغتنامه دهخداسرسنگین . [ س َ س َ ] (ص مرکب ) مقابل سرسبک (در قپان ). || غضبناک . درهم . خشمگین .- سرسنگین بودن با کسی ؛ حالی غیر از آشتی و دوستی داشتن . با او مهربانی پیشین
سرگرانفرهنگ مترادف و متضاد۱. رنجیده، سرسنگین، قهر ۲. خودپسند، متکبر ۳. ناخشنود، نارضا، ناراضی ≠ خرسند، خشنود ۴. بیاعتنا ۵. خشمناک، خشمگین، عصبانی