خنگی زدنلغتنامه دهخداخنگی زدن . [ خ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کارهای آسان را دشوار کردن . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
خنگی زدنلغتنامه دهخداخنگی زدن . [ خ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کارهای آسان را دشوار کردن . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
تندخیزلغتنامه دهخداتندخیز. [ ت ُ ] (نف مرکب ) تندتاز. تیزتک . تندرو. جهنده چون برق در سرعت و شتاب : فلک بر سبز خنگی تندخیز است ز راهش عقل را جای گریز است . نظامی .رجوع به تند و دی
خضراءلغتنامه دهخداخضراء. [ خ َ ] (ع ص ) مؤنث اخضر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). رجوع به اخضر در این لغت نامه شود. ج ، خُضر : در خاک چه زر ماند و چه سنگ ترا
سبز خنگلغتنامه دهخداسبز خنگ . [ س َ خ ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) کنایه از فلک . (آنندراج ). یا صفت فلک و آسمان و گردون باشد : پیش رخش تو سبز خنگ فلک لنگ و سکسک بود بسان کلیج . عسجدی .