افسرنگهبان پلofficer of the watch,OOWواژههای مصوب فرهنگستانافسرنگهبانی که در پل فرماندهی وظیفة نگهبانی و ناوبری کشتی را بر عهده دارد
افسرنگهبان ناوofficer of the deck, OODواژههای مصوب فرهنگستانافسرنگهبانی که در غیاب فرمانده مسئولیت کشتی را بر عهده دارد
افسرلغتنامه دهخداافسر. [ اَ س َ ] (اِ) تاج و کلاه پادشاهان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). تاجی از ابریشم مکلل با جواهر. (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ). تاج . (
افسر نیروی زمینیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام زمینی، سرلشگر، سپهبد، سرهنگ، سرتیپ، سرگرد، سروان، استوار، گروهبان، رتبۀ لشگری وزیر جنگ، فرمانده، افسر، سالار سردار ژنرال، کاپیتان افسر
بیداربختلغتنامه دهخدابیداربخت . [ بی ب َ ] (ص مرکب ) بیداردولت . (آنندراج ). با بخت بیدار. بادولت . مقبل . خوش طالع و بختیار. (ناظم الاطباء) : وز آن پس خروشی برآورد سخت کزو خیره شد
کلهلغتنامه دهخداکله . [ ک ُ ل َه ْ ] (اِ) مخفف کلاه است . (برهان ). مخفف کلاه و بمعنی آن . (ناظم الاطباء). کلاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : قبا جوشن و اسب تخت من است کله ،
شرطهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نگهبان و پاسبان شهر؛ افسر شهربانی.۲. [قدیمی] نگهبان برگزیدۀ حاکم.
شروانشاهلغتنامه دهخداشروانشاه . [ ش َرْ ] (اِخ ) لقب عام ملوک شروان . (آثار الباقیة). لقب پادشاهان شروان [ به اران ] که آنان را لیزان شاه و خرسان شاه نیز می خوانده اند. (از حدود الع