علشلغتنامه دهخداعلش . [ ع َ ] (ع اِمص ) سبکی . (ناظم الاطباء). || آزمندی و حرص . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسن ).
الشلغتنامه دهخداالش . [ اَ ] (اِخ )نام شهری است در اندلس از اعمال تدمیر. مویز آن معروف است و نخلستانهایی خوب دارد. (از معجم البلدان ).
الشلغتنامه دهخداالش . [ اَ ل َ ] (اِ) درختی است با پوست صاف ، و چوب آن بسیار محکم و شاخه های آن قابل خم شدن است . چوب آنرا در ایران معمولاً چوب جنگلی مینامند. (از گیاه شناسی گل
علشطلغتنامه دهخداعلشط.[ ع َ ل َش ْ ش َ ] (ع ص ) بدخو. و در صحت این کلمه شک است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
علشطلغتنامه دهخداعلشط.[ ع َ ل َش ْ ش َ ] (ع ص ) بدخو. و در صحت این کلمه شک است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
علوشلغتنامه دهخداعلوش . [ ع ِل ْ ل َ ] (ع اِ) از «علش » مشتق ، و در کلام عرب شین بعد از لام نیامده است مگر در همین کلمه و نیز در کلمات «لش » و «لشلشة» و «لشلاش ». (از اقرب الموا