خاصفرهنگ مترادف و متضاد۱. اختصاصی، مختص، مخصوص، ویژه ≠ عام ۲. یگانه، برجسته، اعلا، برگزیده، ممتاز، ۳. ناب، خالص، پاک، پاکیزه، سره ≠ ناسره ۴. اصیل، پاکنژاد، نژاده
خاصدیکشنری فارسی به انگلیسیdifferent, especial, exclusive, individual, occasional, particular, peculiar, preferential, respective, select, special, specific, specification, typical
خاصلغتنامه دهخداخاص . (اِخ ) یکی از وادیهای خیبر است . ابن اسحاق می گوید خیبر صاحب دو وادی است . یکی وادی سُرَیرو دیگر وادی خاص و این دو وادی است که خیبر بر آنهاقسمت شده . (از
خاسلغتنامه دهخداخاس . (اِ) ظرفی است که با گِل و پشگل گاو سازند و برای خشک کردن جو و تربیت کرم ابریشم در گیلان از آن استفاده می کنند. || درختچه ای خاردار که در همه ٔ جنگلهای شما
خاسلغتنامه دهخداخاس . (اِخ ) شهرکی است بماوراءالنهر با کشت و برز بسیار و اندک مردم . (حدود العالم ). رجوع به کلمه ٔ خاست شود.
خاسفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدرختچهای خاردار و همیشه سبز با برگهای صاف و شفاف به رنگ سبز تیره، و گلهای سفید یا صورتی که در جنگلهای شمال ایران میروید.
سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده و پس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشددیکشنری فارسی به عربیخاص
موافقت نامه بین دونفرکه بامانت نزدشخص ثالثی سپرده شودوتاحصول شرایط بخصوص بدون اعتبارباشددیکشنری فارسی به عربیخاص